تبلیغات
اسرار 10 - حکایت عشق
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
حکایت عشق
نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1390
ساعت : 10:15 ب.ظ
نویسنده : ADMIN

به نام حق

 



بس شنیدم داستان بی کسی

 

بـس شنیدم قصه دلواپسی 

 

قصه عشـق از زبان هر کسی

 

 گفته اند از نی حکایتهابسی 

 

حال از من بشنو این افسانه را 

 

داسـتان این دل دیوانـه را 

 

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت

 

 دل  دریغا ! سینه ای از سنگ داشت 

 

با دلـم انگار قـصد جنگ داشت

 

 گویـی از با من نشستن ننگ داشت 

 

عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست 

 

لیک با عاشق نشستن عار نیست 

 

کار او آتش زدن؛ من سوختن

 

 در دل شب چشم بر در دوختن 

 

مـن خریدن نـاز او نفروختن

 

باز آتـش در دلـم افـروختن 

 

سوختن در عشق را ازبر شدیم 

 

آتشی بودیم و خاکستر شدیم 

از غم این عشق مردن باک نیست

 

 خون دل هر لحظه خوردن باک نیست 

 

از دل دیـوانه بردن باک نیست

 

 دل که رفت از سـر سپردن باک نیست 

 

آه! می ترسم شبی رسـوا شوم 

 

بدتر از رسوایی ام، تنـها شوم 

 

وای بر این صید و آه از آن کمند

 

 پیش رویم خنده، پشتم پوزخند 

 

بر چنـین نامهـربانـی دل مبند

 

 دوستان گفتند و دل نشـنید پند 

 

پیش از این پند نهان دوستان 

 

حال هـم زخم زبان دوستان 

 

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

 

من حقـیقت نیستم، افـسانه ام 

 

گر چه سوزد پر، ولی پروانه ام

 

فاش می گویم که من دیوانه ام 

 

تا به کی آخر چنین دیوانگی؟ 

 

پیلگی بهـتر از این پروانگی

 

گفتمش:آرام جـانـی، گفت:نه

 

گفتمش:شیرین زبانی، گفت:نه 

 

می شود یک شب بمانی، گفت:نه

 

گفتمش:نامهـربانـی،گفت:نه 

 

دل شبی دور از خیالش سر نکرد 

 

گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد 

 

چشم بر هم می نهد،من نیستم

 

می گشـاید چشم، من من نیستم 

 

خود نمی دانم خدایا! کیستم

 

یکـنفر با مـن بگوید چیسـتم؟ 

 

بس کشیدم آه از دل بردنش 

 

آه! اگـر آهم بگیرد دامنش 

 

با تمـام بی کسی ها ساختم

 

دل سپردم، سر به زیر انداختم 

 

این قماری بود و من نشاختم

 

وای برمـن، ساده بودم باختم 

 

دل سپردن دست او دیوانگی ست 

 

آه!غیر از من کسی دیوانه نیست 

 

گریه کردن تا سحر کار من است

 

شاهد من چشم بیمار من است 

 

فکر می کردم که او یار من است

 

 نه، فقط در فکر آزار من است 

 

نیت اش از عشق تنها خواهش است 

 

دوستت دارم دروغـی فاحش است 

 

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

 

بغض تلخی در گلویـم کرد و رفت 

 

پایـبند جسـت وجویم کرد و رفت

 

 عاقـبت بـی آبرویم کرد و رفت 

 

این دل دیوانـه آخر جای کیست؟ 

 

وانکه مجنونش منم لیلای کیست؟ 

 

مذهب او هر چه بادابـاد بود

 

 خوش به حالش کاین قدر آزاد بود 

 

بی نیاز از مستی می شاد بود

 

 چشـمهـایش مسـت مادرزاد بود 

 

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت 

 

بیست سالم بود، پیرم کرد و رفت


فرستاده از آقای علی محمدی

:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: حکایت عشق , حکایت , عشق , عاشقانه , داستان به صورت شعر , شعر , داستان ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
میهن موبایل چهارشنبه 2 آذر 1390 11:59 ق.ظ
زیبا بود
http://mihanmobile.net
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.